شاید ,تخته ,نمیدانم ,انگار ,تخته سفید

نمیدانم به چی اما با صدای بلند میخندند و کله هایشان را باضرب به عقب میاندازند و بادست محکم روی میز میکوبند...توجه بیشتر بچه ها به انها و سوژه خنده شان که نمیدانم چیست و کیست جلب شده و از ان طرف سارا دستبند هایی که سامان نامی که همش از او میگوید،برایش خریده به جمعی از بچه ها نشان میدهد...خدای من هنوز هم صدای قهقهه های سرسام اورشان در فضا میپیچد...به معنای واقعی سرم در حال انفجار است...هیچ وقت دوست نداشتم  در بحث های مسخره شان شرکت کنم هیچ وقت.یا به عبارتی خوشم نمی امد...شیرکاکائو خوردن و چرت و پرت نوشتنم در کلاسور هزار رنگم را به خنده های مسخره با انها ترجیح میدهم..همیشه توی نخ ان دختری که اخرین ردیف کنار دیوار و تنهای روی یک نیمکت مینشیند بودم و حال هم...تا بحال ندیده بودم با کسی حرف بزند...همیشه توی خودش است...هروقت که نگاهش کردم زل زده به تخته سفید...نمیدانم...ایا تخته سفید و عاری از هرگونه نوشته ای دیدن دارد؟! شاید...شاید اوهم مثل من عاشق تخته پاک کنِ گردو قرمز رنگی که با اهن ربا در پاتوق همیشگیش بالای تخته نشسته، شده...عاشق آن لبخند های پارچه ایَش...انگار که هر وقت از دست معلم های عقده ای عصبانی میشوم نگاهش کنم لبخندش گشاد تر میشود و با چشمکی که حواله ام میکند :) حالم را خوب میکند...شاید بگویید مگر تخته پاک کن هم چشک میزند...آری فقط برای من و شاید هم ان دختر گوشه گیر..

آن دختر که حتی اسمش راهم نمیدانم همچنان به تخته زل زده شاید او هم مانند من "دوستی" ندارد...فکر کنم او حتی ادم هایی "رفیق نما" هم دور و برش نیست...هی چشمانش از اشک پر و خالی میشود...شاید هم چنین "به نظر" می آید...فکر کنم اوهم مثل من منتظر تلنگریست تا خودش را خالی کند...نمیدانم...فکر کنم او نسبت به من حس خوبی ندارد.اخر هروقت مرا میبیند اخم هایش را درهم میکشد...و به خاطر همین وقتی سر صحبت را باز کردم فقط اهی کشید و کلمه ای از دهانش بیرون نیامد...



انگار هیچکس حواسش به من نیست و چه بهتر...ولی..صبر کن انگار باز هم مهلای فضول مرا میپاد...سرم را میچرخانم و بالای سرم میبینمش..میگوید: من اخر سر در میارم که چی تو این کلاسور بی صاحابت مینویسی..یکی نیست بهش بگوید: به همین خیال باش عزیزم...


اخ وای سرم...اخر اینها چرا خفه نمیشوند...فکر کنم بدون جیغ و داد اموراتشان نمیگذرد -__-

منبع اصلی مطلب :
برچسب ها : شاید ,تخته ,نمیدانم ,انگار ,تخته سفید
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : در زنگ تفریحی پانزده دقیقه ای...