هیچ وقت فراموش نمیکنم آن درد های لعنتی را...

قرمزی خون...

آن اتاق تاریکو وحشتناک را...رنگ نفرت انگیز سبز پارچه هارا...

آن آمپول بیهوشی که مجال جواب به سوال دکتر را نداد...آن جیغ های فرا بنفش ناشی از درد که تا مغز و استخانت را میسوزاند و هیچ مسکنی جوابگویش نبود و هنوز هم... نیست و...نیست...

آن اشک هایی که مادرم به پای هق هق هایم میریخت، دل سنگ را آب میکرد...




منبع اصلی مطلب :
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : درد دارم...