ساعت


خوش حال از اینکه میتوانم تا ده ویا حتی تا ظهر بخوابم...اما ساعت شش به بعد چشمانم را هم میدوختی خواب سراغشان نمی امد...چقدر دلم هوای مدرسه و دوستانم را کرده بود اما حیف...


هر شش ساعت یک ژلوفن...اما هنوز هم کمی درد...


شاید با نقاشی کردن کمی درد را فراموش کنم...پس همین کارا کردم.....بازهم یک ژلوفن و کمی خواب...


از ساعت پنج یا شش به بعد سیل عیادت ها شروع شد...یخچال پر از ابمیوه و کمپوت شد....دیگر حالم از دیدنشان بهم میخورد...عوضش دیدن مادری که مثل پروانه دورت میچرخد حالت را خوب که چه عرض کنم عالی میکرد...ساعت ها به شوخی ها و خنده با دایی گذشت...کم کم خانه خلوت و خلوت تر شد...تا این که جمع خودمانی شد...فقط خانواده خودم و خودم.... 


خنده دار بود حسودی کردن های پدر: خانوم یکمم به ما توجه کن...ول کن اون تحفه رو... :))) 

اخ قربان‌ هر دویشان بشود دخترشان :)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


آن کلاسور به قول من هزار رنگ و به قول مهلا بی صاحاب گوشه اتاق دهن کجی میکند...به کلی امروز فراموشش کردم...


: : دلم برای لبخند ها و چشمک های پارچه ایِ تخته پاک کن تنگ شده....ای کاش بود...



منبع اصلی مطلب :
برچسب ها : ساعت
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : شاید بتوان گفت...امروز، چه شد...